شمارهٔ ۱۶۳
غ غالب دهلوی
0
Altın Yaprak
بهر خواری بس که سرگرم تلاشم کرده اند
پاره ای نزدیک در هر دورباشم کرده اند
ترسم از رسواییم آخر پشیمانی کشید
رازم و این شاهدان مست فاشم کرده اند
چرخ هرروزم غم فردا به خوردن می دهد
تا قیامت فارغ از فکر معاشم کرده اند
غیر گفتی روشناس چشم گوهربار هست
رازدان ناله الماس پاشم کرده اند
هرچه از بی طاقتی مزد ثباتم داده اند
هرچه از اندوه صرف انتعاشم کرده اند
از تف داغت به دل دوزخ سرشتم خوانده اند
وز دم تیغت به تن مینو قماشم کرده اند
هم به صحرای جنون مجنون خطابم داده اند
هم به کوه بیستون خارا تراشم کرده اند
چشم نبوم از چه رو خارم به جیب افشانده اند
دل نباشم تا چرا رزق خراشم کرده اند
از چه غالب خواجگی های جهان ننگ منست
گر نه با سلمان و بوذر خواجه تاشم کرده اند
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş