شمارهٔ ۳۰۷
غ غالب دهلوی
0
Altın Yaprak
می رود خنده به سامان بهاران زده ای
خون گل ریخته و می به گلستان زده ای
شور سودای تو نازم که به گل می بخشد
چاکی از پرده دل سر به گریبان زده ای
آه از بزم وصال تو که هر سو دارد
نشتر از ریزه مینا به رگ جان زده ای
شور اشکی به فشار بن مژگان دارم
طعنه بر بی سر و سامانی طوفان زده ای
اندرین تیره شب از پرده برون تاخته است
می روشن به طربگاه حریفان زده ای
فرصتم باد که مرهم نه زخم جگر است
خنده بر بی اثری های نمکدان زده ای
خوش به سر می رود از ضربت آهم هر سو
چرخ سرگشته تر از گوی به چوگان زده ای
خوش نوا بلبل پروانه نژادی دارم
شعله در خویش ز گلبانگ پریشان زده ای
آه از آن ناله که تا شب اثری باز نداد
به هماهنگی مرغان سحرخوان زده ای
چمن از حسرتیان اثر جلوه تست
گل شبنم زده باشد لب دندان زده ای
خاک در چشم هوس ریز چه جویی از دهر
بارگاهی به فراز سر کیوان زده ای
بنگر موج غباری و ز غالب بگذر
اینک آن دم ز هواداری خوبان زده ای
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş