شمارهٔ ۳۹
غ غالب دهلوی
0
Altın Yaprak
لرزه دارد خطر از هیبت ویرانه ما
سیل را پای به سنگ آمده در خانه ما
تفی از برق بلا تعبیه دارد در خویش
دهن خاک کند آبله از دانه ما
چشم بر تازگی شور جنون دوخته است
در خزان بیش بود مستی دیوانه ما
می به اندازه حرام آمده ساقی برخیز
شیشه خود بشکن بر سر پیمانه ما
تنگیش نام برآورده تماشا دارد
در پی مور فرو رفتن کاشانه ما
به چراغی نرسیدیم درین تیره سرا
شمع خاموش بود طالع پروانه ما
دم تیغت تنک و گردن ما باریک است
آفرین بر تو و بر همت مردانه ما
دود آه از جگر چاک دمیدن دارد
زلف خیزست زهی دستگه شانه ما
خوش فرو می رود افسون رقیبت در دل
پنبه گوش تو گردد مگر افسانه ما
مو برآید ز کف دست اگر دهقان را
نیست ممکن که کشد ریشه سر از دانه ما
داده بر تشنگی خویش گواهی غالب
دهن ما به زبان خط پیمانه ما
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş