شمارهٔ ۶۱
غ غالب دهلوی
0
Altın Yaprak
امشب آتشین رویی گرم ژندخوانی هاست
کز لبش نوا هر دم در شررفشانی هاست
تا در آب افتاده عکس قد دلجویش
چشمه همچو آیینه فارغ از روانی هاست
در کشاکش ضعفم نگسلد روان از تن
این که من نمی میرم هم ز ناتوانی هاست
از خمیدن پشتم روی بر قفا باشد
تا چه ها درین پیری حسرت جوانی هاست
کشته دل خویشم کز ستمگران یکسر
دید دلفریبی ها گفت مهربانی هاست
سوی من نگه دارد چین فگنده در ابرو
با گران رکابی ها خوش سبک عنانی هاست
دایم از سر خاکم رخ نهفته بگذشتن
هان و هان خدا دشمن این چه بدگمانی هاست
شوخیش در آیینه محو آن دهن دارد
چشم سحرپردازش باب نکته دانی هاست
با عدو عتابستی وز منش حجابستی
وه چه دلربایی ها هی چه جان ستانی هاست
با چنین تهیدستی بهره چه بود از هستی
کار ما ز سرمستی آستین فشانی هاست
ای که اندرین وادی مژده از هما دادی
بر سرم ز آزادی سایه را گرانی هاست
ذوق فکر غالب را برده ز انجمن بیرون
با ظهوری و صایب محو هم زبانی هاست
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş