بخش ۱۲ - حکایت
ق قاسم انوار
0
Altın Yaprak
خارپشتی بد میان کوهسار
خویشتن را کرده پنهان زیر خار
در گریبان برده سر فارغ ز خلق
هم ز خارخویش خود را کرده دلق
در میان سنگلاخی تشنه لب
وز کمال تشنگی در عین تب
رو به جایع میان کوه و دشت
از برای طعمه ای میک رد گشت
میدوید از حیله هر سو جانور
ناگهش بر خار پشت آمد گذر
بر سرش کرد از حیل بولی روان
خار پشتک را بباران شد گمان
خسته را از تشنگی لب خشک بود
بهر باران سر برون آورد زود
جنبشش را دید روبهشاد شد
در زمانش طعمه کردآزاد شد
خویشتن بنمود جان بر باد داد
از طریق خودنمایی داد داد
خودنمایی کار مرد راه نیست
خودنما از درد دین آگاه نیست
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş