بخش ۳۱ - حکایت مرد مریض
ق قاسم انوار
0
Altın Yaprak
ابلهی را علت درد شکم
کرد عاجز هفته ای یا بیش و کم
رفت نزدیک طبیب خرده دان
علت خود عرضه کرد اندر زمان
چون سؤالش از غذا کرد آن عزیز
گفت جغرات و چغندر با مویز
این سخن بشنید ازو داننده مرد
بر سر و ریشش زمانی خنده کرد
گفت چشمت را سبل کرده است کور
ای ز تو دانش به صد فرسنگ دور
این چنین غافل نمی شاید غنود
بایدت رفتن بر کحال زود
تا سبل گرداند از چشم تو کم
وارهی از علت درد شکم
گفتمی گویی جواب بی محل
درد اشکم را چه نسبت با سبل
من چو از درد شکم پرسم سؤال
از سبل گویی جوابمچیست حال
گفتاگر کورت نمی بودی بصر
زانچه می دارد زیان کردی حذر
قصه کم تر گو بر کحال رو
هیچ تاخیری مکن درحال رو
چشم تو کورست و تو آواره ای
سخت محرمی و بس بیچاره ای
می کنی اثبات خویش و نفی یار
نفی خود کنتا شود یار آشکار
تو چنین گویی کهبر شیطان دون
غالبم در حیله و مکر و فسون
نیستی غالب ولی پندار تو
می دهد بر باد کار و بار تو
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş