بخش ۳۰ - خطاب شمع با آتش
ق قاسم انوار
0
Altın Yaprak
گفت با شمع آتش سوزان براز
کای به طول و عرض خود وامانده باز
توی بر تو جرم داریسرخ و زرد
مانده ای از جرم رعنایی بدرد
خود نمایی میکنی در انجمن
زان سبب بیگانه ای از خویشتن
خود کمال عاشقی پروانه داشت
از وجود خویشتن پروا نداشت
جان و تن در پیش جانان باخترفت
در زمانی کار خود را ساخترفت
مختصر بگرفت خود راشد تمام
یافت از محبوب خود مقصود وکام
ای کم از شمع و کم از پروانه تو
خویشتن از خویشتن بیگانه تو
نی چوشمعت اشک سرخ وروی زرد
نی ز جرم جویش چون پروانه فرد
گر بخود دعوی هستی میکنی
آشکارا بت پرستی میکنی
بی شکی هرگز نبیند روی یار
عاشقی را کش بود با خویش کار
تا تو بر خود عاشقی بی حاصلی
چون فنای یار گشتی واصلی
تا تو باشی در میان باشد دوی
آخرای مسکینحجاب خود توی
رو وجودت محو گردان پیش یار
تا شوی همرنگ او پروانه وار
رنج خود هم خویش افزون میکنی
جان پر از غمدل پر از خون میکنی
ما و من گفتن چه اندر خورد ماست
حسرتا کین درد ما از درد ماست
ما و من علت زیادت می کند
نفی ایمان و شهادت می کند
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş