شمارهٔ ۱۲
ق قاسم انوار
0
Altın Yaprak
خوش خاطرم که یار مرا گفت مرحبا
همراه مرحباست صفا در پی صفا
صافی شدست شیشه دل از صفای عشق
ای لطف مرحبای ترا جان و دل فدا
زاهد مگو محال که از عشق توبه کن
من درد عشق را چه کنم چون برم دوا
تقلید گفت توبه و تحقیق گفت عشق
مغلوب شد حکایت تقلید غالبا
چون شد یقین که غیر خدا نیست فاعلی
تلقین مارمیت بگو اذ رمیت را
جانم ز قصهای مکرر ملول شد
ای جان بیا بماره توحید وانما
دل دولت وصال ترا رایگان نیافت
از بارهای بس که کشیدست بارها
بیرون ز شاهراه موحد سخن مگوی
این بود ابتدا و همینست انتها
چون واردیت نیست مگو قصه از گزاف
بر شاهراه عشق بخوان رمز هل اتا
چندین مگو که خون دل از دیده ریختم
فرزند حال باش و گذر کن ز ما مضا
قاسم سخن مگوی ز هجران جان گداز
در ظل عاشقی شو و بگذر ز ماجرا
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş