شمارهٔ ۱۲۹
ق قاسم انوار
0
Altın Yaprak
مرا چون عاشقی دارالامانست
دلم با دوست سر بر آستانت
ز سبحان الذی اسری بمقصود
همه ره کاروان در کاروانست
همه گم کرده اند این راه اما
چو وابینی همه با همگنانست
چو می داند بجانش دوست دارم
ازین هم نیز با ما سرگرانست
مگر ای ساربان محمل روان شد
جرسها را فغان اندر فغانست
کلید گنج معنی را بدست آر
وگرنه گنج عرفان جاودانست
دلت از یاد حق چیزی ندانست
همه میل دلت با چینه دانست
اگر رومی رومی در حقیقت
چرا میل دلت با زنگیانست
نیارامد دل قاسم بجز دوست
درین احوال سری درمیانست
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş