شمارهٔ ۱۸۰
ق قاسم انوار
0
Altın Yaprak
در بزم یار باده ناخوشگوار نیست
از وهم درگذر که درین گنج مار نیست
خاکم به باد داد غمش طرفه حالتی
کز جور دوست بر دل مسکین غبار نیست
ما درد یار را به دو عالم نمی دهیم
وندر دیار ما بجز از درد یار نیست
در راه عاشقی که دو عالم طفیل اوست
عشقست کار مرد ولی مرد کار نیست
فیض حیوة می طلبی یار مست باش
هر کس که یار مست نشد مست یار نیست
در سکر عشق فخر و مباهات می کنم
زان ساقیی که باده او را خمار نیست
قاسم چو غرق بحر سماعست ای فقیه
از منع درگذر که به دست اختیار نیست
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş