شمارهٔ ۲۵
ق قاسم انوار
0
Altın Yaprak
هر صبح دم پیغام خود گویم به زاری باد را
تا عرض حال دل کند آن سرو حوری زاد را
پیش درش افتاده ام بر خاک ره چون بندگان
زین باب دیدم در شرف اسباب پیش افتاد را
گر رفت اشکم در زمین از تربیت های غمش
آخر رسانید این دلم تا آسمان فریاد را
خواهم که بر بنیاد دل بنیاد صبری افکنم
عشقش به هم برمی زند دیوار این بنیاد را
تا ذکر آن لب ورد من شد در میان هر سخن
شیرین و خوب و مختصر می خوانم این اوراد را
دم زد ز آل لعل او چشمم به اثبات نسب
آرد گواه اندر نظر این اشک مردم زاد را
از چشم مستش قاسمی دارد دلی در موج خون
رحمی نشد بر صید خود آن دل سیه صیاد را
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş