شمارهٔ ۳۰
ق قاسم انوار
0
Altın Yaprak
وقت آن شد که می ناب دهی مستان را
خاصه من بیدل شوریده سرگردان را
قدحی چند روان کن که جگرها تشنه است
تا ز خود دور کنم این سر و این سامان را
شیشه خالی و حریفان همه مخمورانند
مگر از ساقی جان واطلبم تاوان را
در میخانه ببستند بده جامی چند
تا به هم درشکنم این در و این دربان را
کل یوم هو فی شان صفت سلطانیست
گر شوی واقف اسرار بدانی شان را
جان من کشته آن غمزه مستانه تست
چه محل باشد در حضرت جان جانان را
قاسمی زاهد ما در دو گناه افتادست
می ننوشید و بسی طعنه زند مستان را
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş