شمارهٔ ۳۶۰
ق قاسم انوار
0
Altın Yaprak
گدایی می کنم زان یار دلبر
گهی بر بام باشم گاه بر در
مرا دل با خراباتست دایم
چه گویم قصه محراب و منبر
نسیم زلف مشکین تو سازد
دماغ جان مشتاقان معطر
اگر حلاج وار از سر نترسی
تو هم منصور باشی هم مظفر
غلام حضرت یارم که باشد
غلام رای او خورشید انوار
قلندر باش اگر همراه عشقی
قلندر را حریفش هم قلندر
حدیث عشق گوید جان قاسم
در آن وقتی که جان آید بخنجر
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş