شمارهٔ ۳۶۲
ق قاسم انوار
0
Altın Yaprak
اول ثبوت عرش پس آنگه جلوس یار
این نکته را بدان و مثل را بیاد دار
آن دم که عرش و فرش نبود و خدای بود
آن دم مقر عز بکجا بود اختیار
این رمز چیست حاصل این قصه بازگو
این را هم تو ندانی و مثل تو صد هزار
حق بر عروش جمله ذرات مستویست
این نکته را ببین تو ولی سر نگاه دار
دل عرش اعظمست خدا را باتفاق
آنجاست دار سلطنت آنجاست یار غار
تا چند ناله می کنی از سوز و درد دل
خواهی ز درد دل برهی دل بدو سپار
تا چند در موافقت نفس راهزن
خواهی که جان ز غم ببری دست از او مدار
در انتظار وعده فردا بسوختی
نقدست وصل یار چه حاجت به انتظار
آخر بصد زبان مقر آمد بعجز خویش
قاسم ز شکرهای ایادی بی شمار
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş