شمارهٔ ۳۶۲
ن ناصر بخارایی
0
Altın Yaprak
گل اندر دیده ام بی نقش رویت خار می آید
ز هر برگ گلی بر دل مرا صد بار می آید
خیال ابرویت در چشم من پیوسته می گردد
کمان از دیده های راست بین طیار می آید
نخواهم رفت از کویت به دشنام رقیب اما
سماع طعنه های دشمنان دشوار می آید
بدان در روی نیکویت همی بینند و می دانم
که از چشم بد آسیبی در آن رخسار می آید
به غیر باده در دستم همه با باد می ماند
به غیر یار در چشمم همه اغیار می آید
به مه دارم نظر کانجا نشان دوست می یابم
به گل بر عاشقم کز وی نسیم یار می آید
به جز چشم تو ناصر را کس دیگر نمی پرسد
همان بیمار را رحمی بر این بیمار می آید
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş