شمارهٔ ۵۴۳
ق قاسم انوار
0
Altın Yaprak
بسامان آمد احوال دل من
بدیدار تو حل شد مشکل من
بیاری سعادت یار مایی
زهی یاری بخت مقبل من
جنون و عشق و مستی پیشه کردم
زهی سودای طبع عاقل من
مرا عشق تو رسوای جهان کرد
همین بود از دو عالم حاصل من
طریق عاشقی و آنگه سلامت
معاذلله ز فکر باطل من
شدم دریای بی پایان که هرگز
نبیند هیچ کشتی ساحل من
دلم در جعد مشکین تو گم شد
نمی یابم دل من وا دل من
تلالالا تلا تن تن تنن تن
منم در هر دو عالم واصل من
چو قاسم از میان برخاست گفتم
که ای انعام عامت شامل من
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş