شمارهٔ ۵۴۳
ن ناصر بخارایی
0
Altın Yaprak
بر در دل حلقه زد زلف چو زنجیر او
جان به در آمد که کیست گفت که دلبند تو
مشکل کار مرا از خم ابرو گشاد
باد صبا بوی برد حال دلم مو به مو
دیده ز رویش بدید صورت ایمان درست
زلف وی از کفر باز بست شکستی در او
قم قم قمری به صبح گفت که قم الصبوح
کاسه سر جام ساز قمقمه دل سبو
بوی نبردم چو باد از گل رویش ولی
عمر چو بلبل گذشت در سر این گفتگو
حالت ما زان سبو هست چو غنچه به رنگ
مستی ما زان قدح هست چو نرگس به بو
چشمه چشم مرا آب به جو می رود
تا چه به روی آیدم آخر از این جست و جو
تا چو غبار درش راه به کویی برم
همچو صبا می روم در به در و کو به کو
های هوایت گشاد مست چو نرگس دو چشم
در دل ناصر بماند غلغله های و هو
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş