شمارهٔ ۶۲
ق قاسم انوار
0
Altın Yaprak
این همه موج بی کران ز چه خاست
عشق با دست و جان ما دریاست
شیوه عشق رستخیز بود
هر کجا شد قیامتی برخاست
راه عاشق صراط باریکست
گاه سرشیب و گاه سر بالاست
این سرو آنسرست راه بدوست
عشق سریست لیک از آن سرهاست
چند گویی که ترک عشق بکن
عقل مستست و جان همه سوداست
جان موسی بطور نزدیکست
دل احمد میان عشق و هواست
دوست در محملست چون خورشید
جان ما مست آن جلاجلهاست
شب و روزم خوشست و خوشحالم
که مرا دوست مونس شبهاست
قاسمی بی نوا شو و بنگر
که همه جا ازو نشانیهاست
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş