شمارهٔ ۶۶
ق قاسم انوار
0
Altın Yaprak
چون نور رخت از همه سو ظاهر و پیداست
ذرات جهان را بولای تو تولاست
آن زلف دلاویز بر آن روی دل افروز
آشوب جهان آمد و سر فتنه غوغاست
دل را ز جهان هیچ تمنای دگر نیست
جز دولت درد تو که آن مقصد اقصاست
بالات چو دیدیم دل از دست بدادیم
ما را چه گناهست چو این فتنه ز بالاست
صد خرقه بیک جرعه دهد صوفی صافی
از جام می عشق تو کان باده مصفاست
چون شاهد و مشهود یکی دیدم و دانست
در مذهب من اسم همه عین مسماست
ای جان تو اگر طالب یاری بحقیقت
با درد درآمیز که آن عین مداواست
از ضعف دل و زردی رخساره میندیش
در عشق قدم زن که ز معشوق مددهاست
زان حسن دل افروز ز شوق دل قاسم
چون شرح توان داد که ناید بصفت راست
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş