شمارهٔ ۱۳۴
ق قصاب کاشانی
0
Altın Yaprak
عمر چون بی آرزوی لعل جانان بگذرد
رهروی باشد که بی آب از بیابان بگذرد
آنکه خواهد طی نماید شاه راه عشق را
شرط آن باشد که اول گام از جان بگذرد
عشق روگردان ز تیر بی حد معشوق نیست
شهد پرقیمت شود چون از نیستان بگذرد
می تواند همچو اسکندر شود آیینه دار
خشک لب هرکس ز پیش آب حیوان بگذرد
دیده جای توست زین منظر قدم بیرون منه
سرو را کی دل برآید کز خیابان بگذرد
گر نه ای آگه ز دل ها بر کف آر آیینه را
غمزه را گو تا به خیل ناز از سان بگذرد
بس که گشتم ناتوان دارد نگه در دیده ام
آن قدر ضعفی که نتواند ز مژگان بگذرد
منع قصاب از تماشای جمال خود مکن
کی تواند بلبل از سیر گلستان بگذرد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş