شمارهٔ ۱۵۱
ق قصاب کاشانی
0
Altın Yaprak
نه همین زآتش عشقت دل و جان می سوزد
عشق روی تو به آنی دو جهان می سوزد
چون زند شعله تر و خشک نمی داند چیست
آتش عشق کز آن پیر و جوان می سوزد
چون چراغی که به فانوس بسوزد شب و روز
دلم از عشق تو پیدا و نهان می سوزد
مژه از حسن تو چون شعله که در خس گیرد
دیده چون گشت به رویت نگران می سوزد
خال چون بر رخ سوزان تو دیدم گفتم
این سپند از پی چشم حسدان می سوزد
شرح دل گرمی قصاب رقم نتوان کرد
قلم و کاغذ و گفتار و زبان می سوزد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş