شمارهٔ ۱۷۳
ق قصاب کاشانی
0
Altın Yaprak
بازم از خون جگر دیده تر شد لبریز
پایت از چشم من آلوده نگردد پرهیز
طفل اشکم نزند پا به زمین از دامن
چه کند پیش پدر هست جگرگوشه عزیز
تو به فریاد رس ای دوست که در روز حساب
نیست در دست به جز داغ توام دستاویز
ساقی دهر گرت جام ببخشد زنهار
جز می شوق اگر آب حیات است بریز
هست در بستر غم شب همه شب تا به سحر
حلقه زلف تو بر زخم دعا غالیه بیز
صبر در کشتن قصاب ستم کش ز چه روی
گردن او به رضای تو و شمشیر تو تیز
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş