شمارهٔ ۲۵۰
ق قصاب کاشانی
0
Altın Yaprak
به بزم دهر حرف دشمنی عام است می دانم
لبی کز شکوه نگشاید لب جام است می دانم
همین باشد میسر کیمیای وصل عاشق را
نشان از هستی عنقا همین نام است می دانم
به کار خستگان خویش می کن گوشه چشمی
غذای عاشق بیمار بادام است می دانم
مکن منعم ز بیتابی که چون سیماب عاشق را
نگردد آنچه گرد خاطرآرام است می دانم
ندارند اهل شوق از هیچ جانب راه بیرون شو
جهان مرغان دل را سربه سر دام است می دانم
مخور تا می توان ای دل فریب جلوه دنیا
نگردد آنچه حاصل در جهان کام است می دانم
تفاوت نیست وصل و هجر حیران مانده او را
به پیش چشم اعمی صبح چون شام است می دانم
طمع دل از هوای وصل جانان برنمی دارد
وگرنه آرزوی عاشقان خام است می دانم
ز قصاب پریشان از سر و سامان چه می پرسی
به قربان تو عاشق بی سرانجام است می دانم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş