شمارهٔ ۷۸
ق قصاب کاشانی
0
Altın Yaprak
باد رنجور آن تنی کز درد او بیمار نیست
خاک بر چشمی که با یاد رخش بیدار نیست
بی نصیب آن دل که زخم از تیر مژگانی نخورد
وای بر مرگی که خود از حسرت دیدار نیست
تا نگردم کشته در کوی تو با چند آرزو
بر نمی گردم دگر این بار چون هر بار نیست
پا ز فرمان قضا بیرون نهادن مشکل است
هیچ کس را ره برون زین حلقه پرگار نیست
نغمه سنجان حقیقت مست حیرت خفته اند
در بساط عشق گویا هیچ کس هشیار نیست
گر گریزان نیستم از سنگ طبع ناکسان
در جهان قصاب ما را شیشه ای در بار نیست
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş