شمارهٔ ۹۲
ق قصاب کاشانی
0
Altın Yaprak
رفت شب تا پرده از رخسار بگشاید صباح
بر رخ بلبل در گلزار بگشاید صباح
سر دهد تا پرده شب حق و باطل را به هم
عقده را از سبحه و زنار بگشاید صباح
زنگ شب را مهر بردارد ز مرآت سپهر
پرده شرم از رخ اسرار بگشاید صباح
در مکافاتش دو در بر روی می بندد فلک
بر رخ هرکس دری یک بار بگشاید صباح
می دهد در یک نفس ایام بر باد فنا
غنچه ای را چون به صد آزار بگشاید صباح
غنچه از خجلت نیارد از گریبان سر برون
در چمن بند قبا چون یار بگشاید صباح
می نشیند تا به شب قصاب در خون جگر
چون نظر بر تارک دلدار بگشاید صباح
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş