شمارهٔ ۱۷
غ غبار همدانی
0
Altın Yaprak
صبا از زلف مشکین عقده وا کرد
مرا سرگشته چون باد صبا کرد
بنازم طعنۀ بیگانگان را
که آخر با تو ما را آشنا کرد
کنون آن شاخ مرجان را توان یافت
که در خون مردم چشمم شنا کرد
قیامت قامت من تا به پا خاست
قیامتها از آن قامت به پا کرد
غبارا غارت دین و دل ما
خدا کی بر نکورویان روا کرد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş