شمارهٔ ۱۸
غ غبار همدانی
0
Altın Yaprak
نسیم صبحگاهی چون شمیم زلف یارآرد
دل مجروح مارا مرهم ازمشک تتار آرد
نشیند بر کنار جوی دایم مردم چشمم
به امیدی که روزی سرو قدی در کنار آرد
دلا از خود مشو نومید اگر اشک روان داری
که چون آبی به خاکی ریختی تخمی به بار آرد
چمن آرای قدرت پرورد صد خار در گلشن
که روزی گلبنی را غنچه ای از شاخ خار آرد
بسوز ای آتش عشق استخوانم را که دهقانان
زنند آتش به گلبن تا نکوتر گل به بار آرد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş