شمارهٔ ۱۰۶
ق قدسی مشهدی
0
Altın Yaprak
لذت شادی نداند جان چو با غم خو گرفت
دشمن عیدست هر دل کو به ماتم خو گرفت
دایم از جام بلا زهر هلاهل می کشد
کی لب عاشق به آب خضر و زمزم خو گرفت
زاهد از عشق نکورویان مکن منع دلم
هست مشکل کندن از هم دل چو با هم خو گرفت
دل ز سنبل نشکفد تکلیف گلزارش مکن
هرکه را چون من دلش با زلف پرخم خو گرفت
دامنت خواهد شدن قدسی پر از خون جگر
گریه از هم نگسلد چشمی که با غم خو گرفت
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş