شمارهٔ ۱۷۴
ق قدسی مشهدی
0
Altın Yaprak
کی بی توام نظاره به چشم آشنا شود
بنمای روی خود که مرا دیده وا شود
سوی در تو کعبه روان پی نمی برند
گر سنگشان به زیر قدم توتیا شود
نرگس دهد پیاله خالی به دست تو
از بس که پیش چشم تو بی دست و پا شود
یکرنگم آنچنان که به شمشیر آفتاب
باور مکن که روز من از شب جدا شود
افتد ز اضطراب دل من در اضطراب
پهلوی من به بزم تو آن را که جا شود
بر روی دوستان به نظر زنده ام چو شمع
میرم اگر به هم مژه ام آشنا شود
بیرون شدم ز بزم تو از حرف بوالهوس
مرغ از چمن رمیده ز رشک صبا شود
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş