شمارهٔ ۱۸۶
ق قدسی مشهدی
0
Altın Yaprak
بر سر پیمانه غم هرگز این صحبت نبود
بود غم هم پیش ازین اما به این لذت نبود
گرچه دامانش گرفتم شکوه ام ناگفته ماند
آفتاب طالعم را فرصت رجعت نبود
سنگ چون ریگ روان می آید از دنبال او
عاشق دیوانه هرجا بود بی دهشت نبود
آنقدر شغل گریبان پاره کردن داشتم
کز پی بر سر زدن شب دست را فرصت نبود
کوهکن بر سنگ خارا نقش شیرین می کشید
عشق بود آن روز اما اینقدر غیرت نبود
دور مجلس بارها گشتم چو ساغر دیده باز
هیچ کس جز شیشه می قابل صحبت نبود
راست گر پرسی شفا هم هست محتاج شفا
امتحان کردم چه بیماری که در صحت نبود
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş