شمارهٔ ۲۹۸
ق قدسی مشهدی
0
Altın Yaprak
دلم خون شد چو دیدم حلقه حلقه گشته گیسویش
گمان بردم که هریک چشم حیرانی ست بر رویش
چو دانم هر سر مویش گرفتار دگر خواهد
سری دارد دلم چون شانه با هر تار گیسویش
بگیرد آفتاب ای کاش تا روشن شود چشمم
به خاک افتاده ای تا چند بینم بر سر کویش
گر افتد در رهش گل کوبدم پهلو که می دانم
چو نقش پا نخواهد شد جدا از خاک پهلویش
خیال غمزه را زحمت مده گو نرگس جانان
که شد ناخن خراش سینه ام را یاد ابرویش
تماشا چون توانم کرد قدسی تندخویی را
که افتد صد شکن بر هر نگاه از تندی خویش
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş