شمارهٔ ۳۵۰
ق قدسی مشهدی
0
Altın Yaprak
از لعل لبت جز طمع خام ندارم
دارم هوس کام اگر کام ندارم
دل را به خیال از تو تسلی نتوان کرد
بشتاب که من طاقت پیغام ندارم
ترکی به نگه کرده مرا مست حریفان
معذور که پروای می و جام ندارم
ای آتش سوزان چو سپند سر آتش
تا روی ترا دیده ام آرام ندارم
دشنامی ازو باز کشیدم به دعا من
هرچند لبت گفت که دشنام ندارم
خوش می گذرد خوش به پریشانی ام اوقات
تا زلف پریشان نکنی شام ندارم
بر گرد دل از شوق تمنای تو گردم
در کوی تو گر جا به در و بام ندارم
گشتم به کمند تو گرفتار چو قدسی
پروای گرفتاری ایام ندارم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş