شمارهٔ ۵۵ - بی ماه روی تو
ع عبدالقادر گیلانی
0
Altın Yaprak
هرگز مباد آنکه بهشت آرزو کنم
خود را به هیچ بهر چه بی آبرو کنم
چندین هزار جان گرامی شود به باد
گر من حدیث طره او مو به موکنم
چون دست من به جام مرصع نمی رسد
قلاش وار درمی از او آرزو کنم
آن سال و مه مباد که بی ماه روی تو
یک لحظه زندگانی خود آرزو کنم
خود را به دار برکشم از دست جور او
وز آه جان گداز رسن در گلو کنم
محیی اگر به کعبه کنم روی در نماز
شرمم شود که روی دگر سوی او کنم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş