شمارهٔ ۵۲ - در باغ رضوان
ع عبدالقادر گیلانی
0
Altın Yaprak
خوش آن غوغا که من خود را به پهلوی تو می دیدم
تو سوی خلق می دیدی و من سوی تو می دیدم
نمی دانم مرا می آزمایی یا شدی بدخو
که آن حالت نمی بینم که از خوی تو می دیدم
اگر در باغ رضوان خویش را بینم چنان نبود
که شب در خواب خود را بر سر کوی تو می دیدم
فدایت این زبان جانم به یادت هست پیش از آن
که صد دشنام می دادی چو بر روی تو می دیدم
عجب نبود اگر با عاشق خود سرگران بودی
که صید بسته با هر موی گیسوی تو می دیدم
به یادم آمد ای محیی که چون بر خاک افتادی
به هرجا سایه ای افتاده از بوی تو می دیدم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş