شمارهٔ ۵۳ - مکن از خواب بیدارم
ع عبدالقادر گیلانی
0
Altın Yaprak
به خواب مرگ خواهم شد مکن ای بخت بیدارم
که من دور از درش امشب ز عمر خویش بیزارم
خلاف ست اینکه می گویند باشد آرزو در دل
مرا در دل بود بد خوی و چندین آرزو دارم
نه آخر عاشقان باری ز خوبان رحمتی بینند
تو هم رحمی بکن با من که در عشقت گرفتارم
به روز وعده از هرجا که آوازی ز در آید
ز شادی بر جهم از جا که باز آمد ز در یارم
به یاد مجلس عیش تو برگ عشرتم این بس
که افتد لخت لختی خون دل از چشم خونبارم
چه حال ست این که هرگه وعده وصلش رسد محیی
همان دم مانعی پیش آید از بخت نگونسار م
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş