شمارهٔ ۳۸
ا امیر شاهی سبزواری
0
Altın Yaprak
دوش از رخ تو بزم گدایان چراغ داشت
وز دیدن تو دیده گلستان و باغ داشت
هر جلوه ای که شاهد مه داشت بر فلک
دل با فروغ روی تو زان ها فراغ داشت
با شام طره تو نهان بود کار دل
آن روی دلفروز مرا با چراغ داشت
چون سبزه و گلست ز هجرت بخاک و خون
آن دل که ذوق سبزه و گل در دماغ داشت
چون لاله چاک شد دل شاهی ز سوز عشق
کز گلشن زمانه بسی درد و داغ داشت
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş