شمارهٔ ۱۵
ح حاجب شیرازی
0
Altın Yaprak
تا پریشان به رخ آن زلف سمن ساست تو را
جمع اسباب پریشانی دل هاست تو را
دست بردی به رخ از شرم حریفان دانند
که تو موسایی و عزم ید بیضاست تو را
چون درآیی به سخن زنده کنی عظم رمیم
ای صنم خود مگر اعجاز مسیحاست تو را
هر که بوسید لبت یافت حیات ابدی
چشمه خضر مگر در لب گویاست تو را
همچو ترسابچگان عود و صلیب افکندی
یا حمایل به دو سو زلف چلیپاست تو را
سر کوی تو بود محشر خونین کفنان
خود به بام آی اگر میل تماشاست تو را
به تولای تو حاجب به دو عالم زده پا
با چنین شوخ بگو از چه تبراست تو را
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş