شمارهٔ ۷۰
ح حاجب شیرازی
0
Altın Yaprak
خورشید اگر زانکه به سیمای تو ماند
از چیست به پیش تو تجلی نتواند
گر سرو به پیش قدت از پا ننشیند
دیگر به لب جوی کس او را ننشاند
دل خون شد و از دیده فرو ریخت بدامان
دلبر دل اگر خواست ستاند چه ستاند
جان طایر قدس است پرد در حرم قدس
صیاد ار از قفس تن بپراند
تابوت مرا بر سر راهش بگذارید
تا بو که به من دامن نازی بفشاند
ای صبح سعادت بدم از مشرق امید
تا ظلمت غم در همه آفاق نماند
آمد بسرم باز نگیرید عزایش
مرکب بگذارید به نعشم بدواند
کی رشته پیمان تو جانا گسلانم
گر زانکه اجل رشته عمرم گسلاند
در میکده عشق طلب نشیه جاوید
کاین باده خمار آرد و این عیش نماند
این خودسری از چیست فلک را که ز دامان
بذر طرب امروز به عالم نفشاند
بر حاجب این انجمن امروز خدایا
چشم بد و بدخواه زیانی نرساند
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş