شمارهٔ ۷۱
ح حاجب شیرازی
0
Altın Yaprak
نمی دانم چرا ساقی به کف ساغر نمی گیرد
سر آمد دور مشتاقان چرا از سر نمی گیرد
رقیبان را نمی دانم چرا از در نمی راند
غرض آن ماه عارض تا کی از جوهر نمی گیرد
تو را دامان عصمت گیرد آخر خون مشتاقان
ز سختی بر دلت چون عجز و زاری درنمی گیرد
کسی کز دست او جامی چو جم گیرد در این گلشن
گل جنت نمی بوید می کوثر نمی گیرد
نصیحت کم کن ای ناصح که عقل و عشق گویندم
کزین دلبر در این عالم کسی دل برنمی گیرد
عدو کفران نعمت کرد قدر وقت را نشناخت
چرا تیر قضا کیفر از آن کافر نمی گیرد
شب مظلم ز رخسارت چراغ صبح روشن شد
چرا اخترشناس امشب پی اختر نمی گیرد
بنای صلح شد محکم اساس جنگ شد در هم
که بهرام فلک دیگر به کف خنجر نمی گیرد
عزیزان روز و شب حاجب به مصر دانش و حکمت
فروشد یوسف خود را و سیم و زر نمی گیرد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş