شمارهٔ ۱۰
ص صابر همدانی
0
Altın Yaprak
مفتیان شهر را گر چشم ظاهر روشن است
ما ارادت پیشه گان را چشم خاطر روشن است
آسمان گر روز و شب روشن بود از مهر و ماه
بزم ما از روی باران معاشر روشن است
همدم شب زنده داران شو که روشندل شوی
شب دل آیینه از شمع مجاور روشن است
هرکجا بگذاشت پا جانانه بنهادیم چشم
چشم ما عشاق زین کحل الجواهر روشن است
کاملان را فیض بخشی ز ابتدا تا انتهاست
روز را خورشید رخشان تا به آخر روشن است
تا دم آخر مده کالای دینت را ز دست
چونکه چشم دزد اغلب بر مسافر روشن است
در فنون شعر و حسن ابتکار و لطف نظم
بعد صایب دیده یاران به صابر روشن است
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş