شمارهٔ ۲۵
ص صابر همدانی
0
Altın Yaprak
شب به اشک چشم من او را نگاه افتاده بود
گوییا بر آب دریا عکس ماه افتاده بود
کاروان مشک و عنبر دوش راه افتاده بود
یا صبا را ره بر آن زلف سیاه افتاده بود
پی به اسرار نهانی برد عارف ز آن دهن
گر فقیه تنگدل در اشتباه افتاده بود
وه که آن سیب زنخ آسیب من شد چون کنم
یوسف بخت من از اول به چاه افتاده بود
این عجب نبود که من مجذوب عشقم کز نخست
کهربا را الفتی با پر کاه افتاده بود
خواستم بر آتش دل پی برم کآن از کجاست
دیدم آنجا شعله ها از برق آه افتاده بود
دوش صهبای غمت با زاهد و صوفی چه کرد
کاین به مسجد مست و آن در خانقاه افتاده بود
حال صابر را ز مرغ آشیان گم کرده پرس
چون که او بر وی گذارش گاه گاه افتاده بود
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş