شمارهٔ ۳۳
ص صابر همدانی
0
Altın Yaprak
هرچه می گردد سر زلف تو لرزان بیشتر
می شود جمعیت دل ها پریشان بیشتر
شب به یاد طره ات با دل کشاکش داشتم
زین کشاکش دل پریشان شد من از آن بیشتر
از دو زلفت تیره روزی شد نصیب اهل دل
صدمه کافر رسد بر اهل ایمان بیشتر
نیست زاندوه و غمت دل را پذیرایی دریغ
میزبان شاد است باشد هرچه مهمان بیشتر
دیدن ماه رخت بر اشک شوق من فزود
جزر و مد یم شود از ماه تابان بیشتر
تا نگویی بر رخت آیینه حیران است و بس
من دلی دارم بود ز آیینه حیران بیشتر
هیچ می دانی چرا جان را نثارت می کنم
تا یقین گردد تو را می خواهم از جان بیشتر
صابر از دامان جانان دست حاجت برمدار
درد کم گردد اگر کوشی به درمان بیشتر
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş