شمارهٔ ۳۴
ص صابر همدانی
0
Altın Yaprak
دلا یکدم برآور ناله ای مانند چنگ آخر
که شاید دامن مقصود را آری به چنگ آخر
کمان آسا براه عشق کجبازی کجا باشد
به مقصد می رسد از راست رفتاری خدنگ آخر
به راه عشق از فرمان جانان سر مپیچ ای دل
که ترسم آبشارآسا سرت آید به سنگ آخر
ز مه آموز یکرنگی نه همچون ما کیان بیضه
برون یکرنگ باشی وز درون باشی دو رنگ آخر
تمام عمر را با خلق یکسان زی مباش آنسان
که کوبی کوس صلح اول نوازی طبل جنگ آخر
نگشته شیرگون موی سیه دستی به کاری زن
بسا افتاد برف و کاروان را کرد لنگ آخر
اثر نبود بگفتاری که کردار از پی اش نبود
نهال نام نیک آن نیست کارد بار ننگ آخر
جهان با این فراخی بهر مشتاقان نمیدانم
چرا یکباره چون چشم حسودان گشت تنگ آخر
اگر آیینه دل تیره شد از زنگ غم صابر
ز جامی می توان بزدود از این آیینه زنگ آخر
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş