شمارهٔ ۴۲
ص صابر همدانی
0
Altın Yaprak
بی سبب نیست که تنگ است دل غافل من
دستبردی زده آن غنچه دهان بر دل من
زلفش از کارم اگر عقده گشایی نکند
من بر آنم که کسی حل نکند مشکل من
شرح خون جگر و داغ دلم خواهد داد
آن گل لاله که روید پس مرگ از گل من
دست و پا حیف نکردم ز پی کشتن نفس
پیشتر زآن که شود نفس دغل قاتل من
حاصلی گر بنظر میرسد از عمر منت
باری ای آتش غم آن تو و این حاصل من
هست تا شعله ی آهم برو ای پرتو ماه
نیست محتاج چراغ دگر محفل من
من یکی زنده دل و خلق جهان مرده پرست
نیست جای عجب ار نیست کسی مایل من
خجلت مال نبودن کشدم در بر دزد
که تهی دست چرا می رود از منزل من
صابر امید که در انجمن افتد مقبول
نزد ارباب سخن گفته ناقابل من
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş