شمارهٔ ۴۸
ص صابر همدانی
0
Altın Yaprak
تا ز نور معرفت در دل صفا را ننگری
جلوه آیینه گیتی نما را ننگری
ملک دل جای کدورت نیست جای دلبر است
گر سرا تاریک شد صاحب سرا را ننگری
روی جانان در دل روشن تجلی می کند
بی چنین آیینه روی آشنا را ننگری
تا نباشد پرتو عشق حقیقی رهبرت
گر چراغ عقل باشی پیش پا را ننگری
در مقام عشق بی نور است عقل دوربین
چون کشد خورشید سر نور سها را ننگری
نرم همچون دانه کی گردد نهاد سخت تو
تا فشار سخت این نه آسیا را ننگری
آخر از ترک هوا واصل به دریا شد حباب
چون تو پابست هوایی جز هوا را ننگری
در فراموشی ترا دست کم از آیینه نیست
میبری ما را ز خاطر تا که ما را ننگری
عاقبت گر بیوفایی میوه ی نخل وفاست
به که صابر روی ارباب وفا را ننگری
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş