شمارهٔ ۴۷
ص صابر همدانی
0
Altın Yaprak
اگر فکر دل زاری نکردی
به عمر خویشتن کاری نکردی
تو را از روز آزادی چه حاصل
که رحمی بر گرفتاری نکردی
نچینی گل ز باغ زندگانی
گر از پایی برون خاری نکردی
تو را زآن رنجه می دارند اغیار
که هرگز خدمت یاری نکردی
ستمگر بر سرت ز آن شد مسلط
که خود دفع ستمکاری نکردی
کسی در سایه لطفت نیاسود
به گیتی کار دیواری نکردی
سزاوار از تو باشد حق شناسی
چرا کار سزاواری نکردی
شدی مغرور روز روشنی چند
دگر فکر شب تاری نکردی
ز مردم هرگز آزادی نبینی
اگر بر مردم آزاری نکردی
بود حال تو پیدا نزد صابر
به ظاهر گرچه اظهاری نکردی
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş