قصیدهٔ شمارهٔ ۱ - قصیدهٔ طلوعیه
ه هاتف اصفهانی
0
Altın Yaprak
سحر از کوه خاور تیغ اسکندر چو شد پیدا
عیان شد رشحه خون از شکاف جوشن دارا
دم روح القدس زد چاک در پیراهن مریم
نمایان شد میان مهد زرین طلعت عیسی
میان روضه خضرا روان شد چشمه روشن
کنار چشمه روشن برآمد لاله حمرا
ز دامان نسیم صبح پیدا شد دم عیسی
ز جیب روشن فجر آشکارا شد کف موسی
درافشان کرد از شادی فلک چون دیده مجنون
برآمد چون ز خاور طلعت خور چون رخ لیلا
مگر غماز صبح از بام گردون دیدشان ناگه
که پوشیدند چشم از غمزه چندین لعبت زیبا
درآمد زاهد صبح از در دردی کش گردون
زدش بر کوه خاور بی محابا شیشه صهبا
برآمد ترکی از خاور جهان آشوب و غارتگر
به یغما برد در یک دم هزاران لل لالا
نهنگ صبح لب بگشود و دزدیدند سر پیشش
هزاران سیمگون ماهی در این سیمابگون دریا
برآمد از کنام شرق شیری آتشین مخلب
گریزان انجمش از پیش روبه سان گرازآسا
چنان کز صولت شیر خدا کفار در میدان
چنان کز حمله ضرغام دین ابطال بر بیدا
هژبر سالب غالب علی بن ابی طالب
امام مشرق و مغرب امیر یثرب و بطحا
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş