شمارهٔ ۱۴۱
ح حزین لاهیجی
0
Altın Yaprak
تمنا چون نسوزد در ضمیر من که می باشد
تف صحرای محشر سینه های دل فگاران را
نیم کوته نظر کز نارساییهای خود سنجم
به آن زلف مسلسل امتداد روزگاران را
تهی کف رفتن بی قسمتان از من بدان ماند
که باز آرند از میخانه خالی هوشیاران را
گل خرم دلی بی نکهت او نشکفد جایی
بهار عهد جمشید است جام می گساران را
سراید یک نیستان ناله را هر استخوان من
در آن وادی که چون مورند شیران نی سواران را
شکوهی عاشقان راعشق بخشیده ست کز وحشت
پلنگ آهو شود نخجیرگاه داغداران را
زمین سینه ام از آب پیکان تو گلشن شد
نخواهد خاک این آماجگه جز تیر باران را
گریبان چاک باشد دلق ما تردامنان تا کی
به می آلوده گردان خرقه پرهیزگاران را
حزین از خامه مشکین سوادم چون رقم ریزد
ورق ماند به دستم عارض نوخط عذران را
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş