شمارهٔ ۳۰۹
ح حزین لاهیجی
0
Altın Yaprak
خوش آنکه دلم آینه سیمای تو باشد
در خلوت اندیشه همین جای تو باشد
فردوس برد رشک برآن سینه گرمی
کآتشکده حسن دلارای تو باشد
جنت قفس تنگ بود مرغ دلی را
کآموخته زلف چلیپای تو باشد
از دیدن خورشید خبردار نگردد
آن دیده که حیران تماشای تو باشد
آن شهد که از کام برد تلخی هجران
پیغام لب لعل شکرخای تو باشد
بر هم زدن معرکه گرم قیامت
در قبضه مژگان صف آرای تو باشد
اشکم اثر از لعل می آلود تو دارد
آهم علم از قامت رعنای تو باشد
کو بزم وصالی که دل ساده من باز
آیینه صفت محو سراپای تو باشد
سرهای سران ناصیه لاله عذاران
خاک قدمی کآبله فرسای تو باشد
از خاک شهیدان نگاه تو توان یافت
آن نشیهکه در جام مصفای تو باشد
هر چند شد از جور تو بر باد غبارم
در سینه همان نقش تمنای تو باشد
صد صبح برآید ز گریبان شب ما
گر نکهتی از زلف سمن سای تو باشد
با آنکه سر بی سر و پایان خودت نیست
خواهم که سرم خاک کف پای تو باشد
کوته شود افسانه شبهای جدایی
گر نکته ای از لعل دلاسای تو باشد
پیغام صبا زنده جاوید نسازد
این مرحمت از لعل مسیحای تو باشد
صبر دل عاشق کم و غمهای تو بسیار
رحم است بر آن خسته که شیدای تو باشد
آزادی جان از قفس جسم حزین را
عمریست که دربند یک ایمای تو باشد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş