شمارهٔ ۳۸۹
ح حزین لاهیجی
0
Altın Yaprak
به قامت شاخ گل را از دمیدن باز می دارد
به شوخی جاده را از آرمیدن باز می دارد
رهایی کی توان از پنجه گیرای صیادی
که تیغش خون ما را از چکیدن باز می دارد
گران افتاد از بس پله تمکین خرامش را
دل بی طاقتم را از تپیدن باز می دارد
من دیدار بین با دورباش غمزه چون سازم
نگه را از سر مژگان رسیدن باز می دارد
ز هر سو بس که رنگ جلوه ریزد جذبه لیلی
دل وحشی صفت را از رمیدن باز می دارد
بنازم حیرت نظاره حسنی که اشکم را
چو آب تیغ از مژگان چکیدن باز می دارد
به یکبار از دو عالم قطع دندان طمع کردن
لب افسوسیان را ازگزیدن باز می دارد
لطافت بس که می جوشد ز پیکان خدنگ او
دهان زخم دل را از مکیدن باز می دارد
ز بس غیرت گره گردیده در خاطر سپندم را
نفس را از دل سوزان کشیدن باز می دارد
حزین از غیرت عشقیم محو یوسفستانی
که حیرت تیغ را ازکف بریدن باز می دارد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş